فکرش را که می کنم می بینم خیلی جالب است.اصلا هیجان انگیز است،مثل شرط بندی می ماند،مثل گل یا پوچ .خیلی جالب است اینکه نفر بعدی که تخت و اتاقت را اشغال می کند کیه؟ نفر بعدی که توی کمد تو وسایلش را می چیند.نفر بعدی که به جای برچسبهای قلبی شکلی که روی در کمدت چسپانده بودی چیز تازه ای می چسپاند.روزنامه هایی را که انداخته ای کف طبقه های کمدت مچاله می کند و می اندازد توی سطل زباله ای که تو قبل ترش تویش آشغال می انداختی.لباسها و مواد غذایی و کفشهایش را می چیند توی کمدی که تو چند ماه قبل مال خودت می دانستی.تازه توی قفسه تو کتابهایش را می چیند.حتما یک کارت پستال می گذارد کنار کتابهایش. مثل کارت پستال تو که چهار تا بچه کوچولو با لباس های زرد لیمویی بودند توی و هر کدامشان یک جوری نگاهت می کرد و برایت شیرین کاری می کرد و هر وقت نگاهت بهشان می افتاد.نفر بعدی روی موکتی راه می رود که تو رویش راه رفته ای و چند جایش را با ته قابلمه داغت داغ گذاشته ای ،انگار یادگاری.
نفر بعدی قرار است توی تختی بخوابد که تو می خوابیدی و به سقفی چشم بدوزد که چشم می دوختی ،شبهایی که خوابت نمی آمد،یا قرار است وقتی هنوز چشمهایش گرم نشده و طرف شانه راستش خوابیده و چشمش می افتد به آسمان سیاه شب،هواپیماهایی را بشمرد که تو می شمردی.قرار است روی دیواری پوستر بچسپاند که تو چسپانده بودی. روی یک تکه کاغذ نوشته بودی «همانگونه می شوی که اغلب به آن فکر می کنی.»
قرار است روی دیوار صورتی چرک کسی با نوک پهن مدادش یادگاری بنویسد.
قرار است دستی کلید برق کنار تختت را روشن کند که نور لامپش هر شب صفحه کتابت را روشن می کرد یا دفتر خاطراتت را.
قرا است کسی از نردبان آهنی و سرد تختت پایین بیاید و یک روز پرت شود وسط اتاق و مچ پای راستش در بود! مثل خودت.
قرار است کسی روزهای بارانی توی خوابگاه که دلش گرفته برود توی تراس و« بارون دوست دارم هنوز چون تو رو یادم می آره» سیاوش قمیشی را بلند بلند بخواند و بگذارد دانه های باران صورت و دستهایش را خیس خیس کند و یک نفر دیگر از ساختمان روبه رو همراهش بخواند.
قرار است نفر بعدی روی رخت آویز و طنابی لباسهای شسته اش را پهن کند که تو رویش پهن می کردی و همان خورشید سابق خشکشان کند.
قرار است از دریچه کولر صدای زمزمه «مراببوس برای آخرین بار» بیاید و باز کسی توی دلش غر بزند وقتی پهلو به پهلو می شود....
قرار است که نفر بعدی توی جاکفشی ای کفشهایش را بگذارد که تو کفشهای خاکی یا خیس یا برفی ات را گذاشته بودی یک روز.
قرار است هر شب مسئول حضور غیاب بیاید به جای اسم خط خورده تو اسم یک نفر جدید را بگوید .
قرار است به جای صدای خنده های آخر شبت که پخش می شد توی اتاق و از دریچه گولر می رفت توی اتاق بغلی و یکی شان می آمد تذکر می داد صدای خنده های کس دیگری بلند شود و بیایند به او تذکر بدهند.
قرار است نفر بعدی مانتو و شلوارش را بیندازد روی چوب لباسی که تو هشت ماه می انداختی و با عرق و ادکلن لباسهای بقیه قاطی می شد..
قرار است روی در با ماژیک یا خودکار آبی اسم یک نفر دیگر را به جای تو بنویسند که هی فلانی من تو حمامم بیا کلید را بگیر....
قرار است کلید اتاقت را بدهند به یک نفر دیگر .کلیدیکه رویش یک تکه چسپ چسپانده اند و سه شماره رویش نوشته اند.سه شماره که انگار هیچ نسبتی با هم ندارند و قوم و خویش هم نیستند اما سالهاست که همدیگر را کنار هم تحمل می کنند و قبول کرده اند مثل تو و هم اتاقی هایت.....
قرار است آدمی بیاید به جای تو که انگار خیلی شبیه توست و انگار خیلی هم متفاوت از توست. انگار قرار است از یک کره دیگر بیاید و پایش را بگذارد خوابگاه دخترها و پسرها.
آدمها را فقط آرزوهایشان عجیب و غریب ، شاد ، راضی ، بی حوصله یا کج خلق می کند.حالا آدمی که قرار است بیاید روی تخت من بخوابد و هویت مرا بدزدد می تواند تکه ای از خودم باشد که توی یک غروب بارانی وقتی داشتم خودم را از لابه لای ماشینها و بوقشان می رساندم آن طرف پیاده رو مثل تکه کاغذی که رویش اسم و شماره دانشجویی ام را نوشته بودم از لای کتابم افتاد کف خیابان و من اصلا یادم نمی آید که گمش کرده ام.شاید هم آدمی که می خواهد بیاید به جای من آن قدر آرزوها و حرف زدن ها و همه چیزش با من فرق کند که انگار دو تا موجود از دو تا سیاره دیگر هستیم !
نمی دانم کسی که قرار است جای ما بیاید کیست فقط این یادمان باشد،ما مدتهاست داریم به جای هم می آییم و می رویم ، می آییم و می رویم و داری» سعی می کنیم آرزوهایمان را پیدا کنیم و لمس کنیم و حالا وقت ما تمام شده ،مثل آنهایی که وقتشان تمام شد و مثل همین اینها که یک روزی وقتشان تمام می شود.................!
