فکرش را که می کنم می بینم خیلی جالب است.اصلا هیجان انگیز است،مثل شرط بندی می ماند،مثل گل یا پوچ .خیلی جالب است اینکه نفر بعدی که تخت و اتاقت را اشغال می کند کیه؟ نفر بعدی که توی کمد تو وسایلش را می چیند.نفر بعدی که به جای برچسبهای قلبی شکلی که روی در کمدت چسپانده بودی چیز تازه ای می چسپاند.روزنامه هایی را که انداخته ای کف طبقه های کمدت مچاله می کند و می اندازد توی سطل زباله ای که تو قبل ترش تویش آشغال می انداختی.لباسها و مواد غذایی و کفشهایش را می چیند توی کمدی که تو چند ماه قبل مال خودت می دانستی.تازه توی قفسه تو کتابهایش را می چیند.حتما یک کارت پستال می گذارد کنار کتابهایش. مثل کارت پستال تو که چهار تا بچه کوچولو با لباس های زرد لیمویی بودند توی و هر کدامشان یک جوری نگاهت می کرد و برایت شیرین کاری می کرد و هر وقت نگاهت بهشان می افتاد.نفر بعدی روی موکتی راه می رود که تو رویش راه رفته ای و چند جایش را با ته قابلمه داغت داغ گذاشته ای ،انگار یادگاری.
نفر بعدی قرار است توی تختی بخوابد که تو می خوابیدی و به سقفی چشم بدوزد که چشم می دوختی ،شبهایی که خوابت نمی آمد،یا قرار است وقتی هنوز چشمهایش گرم نشده و طرف شانه راستش خوابیده و چشمش می افتد به آسمان سیاه شب،هواپیماهایی را بشمرد که تو می شمردی.قرار است روی دیواری پوستر بچسپاند که تو چسپانده بودی. روی یک تکه کاغذ نوشته بودی «همانگونه می شوی که اغلب به آن فکر می کنی.»
قرار است روی دیوار صورتی چرک کسی با نوک پهن مدادش یادگاری بنویسد.
قرار است دستی کلید برق کنار تختت را روشن کند که نور لامپش هر شب صفحه کتابت را روشن می کرد یا دفتر خاطراتت را.
قرا است کسی از نردبان آهنی و سرد تختت پایین بیاید و یک روز پرت شود وسط اتاق و مچ پای راستش در بود! مثل خودت.
قرار است کسی روزهای بارانی توی خوابگاه که دلش گرفته برود توی تراس و« بارون دوست دارم هنوز چون تو رو یادم می آره» سیاوش قمیشی را بلند بلند بخواند و بگذارد دانه های باران صورت و دستهایش را خیس خیس کند و یک نفر دیگر از ساختمان روبه رو همراهش بخواند.
قرار است نفر بعدی روی رخت آویز و طنابی لباسهای شسته اش را پهن کند که تو رویش پهن می کردی و همان خورشید سابق خشکشان کند.
قرار است از دریچه کولر صدای زمزمه «مراببوس برای آخرین بار» بیاید و باز کسی توی دلش غر بزند وقتی پهلو به پهلو می شود....
قرار است که نفر بعدی توی جاکفشی ای کفشهایش را بگذارد که تو کفشهای خاکی یا خیس یا برفی ات را گذاشته بودی یک روز.
قرار است هر شب مسئول حضور غیاب بیاید به جای اسم خط خورده تو اسم یک نفر جدید را بگوید .
قرار است به جای صدای خنده های آخر شبت که پخش می شد توی اتاق و از دریچه گولر می رفت توی اتاق بغلی و یکی شان می آمد تذکر می داد صدای خنده های کس دیگری بلند شود و بیایند به او تذکر بدهند.
قرار است نفر بعدی مانتو و شلوارش را بیندازد روی چوب لباسی که تو هشت ماه می انداختی و با عرق و ادکلن لباسهای بقیه قاطی می شد..
قرار است روی در با ماژیک یا خودکار آبی اسم یک نفر دیگر را به جای تو بنویسند که هی فلانی من تو حمامم بیا کلید را بگیر....
قرار است کلید اتاقت را بدهند به یک نفر دیگر .کلیدیکه رویش یک تکه چسپ چسپانده اند و سه شماره رویش نوشته اند.سه شماره که انگار هیچ نسبتی با هم ندارند و قوم و خویش هم نیستند اما سالهاست که همدیگر را کنار هم تحمل می کنند و قبول کرده اند مثل تو و هم اتاقی هایت.....
قرار است آدمی بیاید به جای تو که انگار خیلی شبیه توست و انگار خیلی هم متفاوت از توست. انگار قرار است از یک کره دیگر بیاید و پایش را بگذارد خوابگاه دخترها و پسرها.
آدمها را فقط آرزوهایشان عجیب و غریب ، شاد ، راضی ، بی حوصله یا کج خلق می کند.حالا آدمی که قرار است بیاید روی تخت من بخوابد و هویت مرا بدزدد می تواند تکه ای از خودم باشد که توی یک غروب بارانی وقتی داشتم خودم را از لابه لای ماشینها و بوقشان می رساندم آن طرف پیاده رو مثل تکه کاغذی که رویش اسم و شماره دانشجویی ام را نوشته بودم از لای کتابم افتاد کف خیابان و من اصلا یادم نمی آید که گمش کرده ام.شاید هم آدمی که می خواهد بیاید به جای من آن قدر آرزوها و حرف زدن ها و همه چیزش با من فرق کند که انگار دو تا موجود از دو تا سیاره دیگر هستیم !
نمی دانم کسی که قرار است جای ما بیاید کیست فقط این یادمان باشد،ما مدتهاست داریم به جای هم می آییم و می رویم ، می آییم و می رویم و داری» سعی می کنیم آرزوهایمان را پیدا کنیم و لمس کنیم و حالا وقت ما تمام شده ،مثل آنهایی که وقتشان تمام شد و مثل همین اینها که یک روزی وقتشان تمام می شود.................!

+ لالا... نویسنده: سیما غفوری(سهشنبه 2/3/1385 ساعت 8:13 عصر)

این عکس را اتفاقی پیدا کردم.فلاپی ام پر بود.مجبور شدم گذاشتمش اینجا!!!!
+ راز فال ورق نویسنده: سیما غفوری(سهشنبه 2/3/1385 ساعت 6:36 عصر)

چون جهان به یک عادت تبدیل شده است.هیچ کس جهان را باور نمی کرد این را می توان در کودکان دید .آنها چنان تحت تاثیر همه چیزهایی که در خود می بینن قرار می گیرند که نمی توانند چشمان خود را باور کنند.به خاطر این است این همه سوال می کنند.ما همه چیز را آنقدر دیده ایم که واقعیت را بدیهی می دانیم.
ص306
کتاب «ایران در چهار کهکشان» ارتباطی به تالیف دکتر مهدی محسنیان راد ازسوی انتشارات سروش منتشر شد.
به گزارش خبرنگار سرویس رسانهی خبرگزاری دانشجویان ایرا (ایسنا)، محسنیان راد، در این اثر جدید سهجلدی خود، کوشش کرده است که تاریخ ارتباطات ایران را با الهام از نظریهی سه کهکشان مارشال مک لوهان (Marshal McLuhan) مرور کند.
+ کتاب 71 نویسنده: سیما غفوری(یکشنبه 31/2/1385 ساعت 6:10 عصر)

مولف: رابرت ال. هیث
مدیر پروژه: مهدی باقریان
مترجم ارشد: سید عزیز معصومی
ویراستار علمی: دکتر داوود زارعیان
ویراستار ادبی: مهدی باقریان
ویراستار لاتین: زهرا بابازادگان
صفحه آرایی: غلامحسن بابازادگان
طرح روی جلد: حمید ثابتی
انتشارات: کارگزار روابط عمومی
|
51-چشمهایش
بزرگ علوی،انتشارات امیر کبیر ،تهران:1357 ،(چاپ اول 1331)
(در این سایت هم اطلاعات خوبی راجع به بزرگ علوی پیدا می کنیدhttp://www.persianbook.net

52-شوهر آهو خانم
محمد افغانی،انتشارات نگاه،چاپ یازدهم،1374
53-زمین سوخته
احمد محمود،انتشارات معین 
54-گزینه اشعار حمید مصدق(این سایت هم سر بزنیدhttp://www.40cheragh.com


55-روزنامه نگاران
ژیلا بنی یعقوب،انتشارات زوزنگار،جلد اول،تهران:1380،چاپ اول
56-همچون کوچه ای بی انتها(مجموعه ای از اشعار شاعران بزرگ جهان)
ترجمه احمد شاملو،انتشارات نگاه ،چاپ چهارم،1376
57-سو و شون 
سیمین دانشور
58-دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم، 
جی.دی.سلینجر،احمد گلشیری،چاپ1380،انتشارات ققنوس
59-فرنی و زویی
جی.دی.سلینجر
60-در جستجوی زمان از دست رفته،مارسل پروست

61-جان شیفته
رومن رولان:http://www.xseer.net/xartlit


62-خدای چیزهای کوچک
آرونداتی روی،ترجمه گیتا گرگانی،تهران،نشر سالی،1379 ،456 ص
63-کنار رودخانه پیدرا نشستم و گریستم
پائولو کوئلیو


65-مسخ
کافکا

66-لبه ی تبغ
سامرست موآم


67-خرمگس
اتل لیلیان وینبیج

68-یک بستر دو رویا
آندره فونتن
69-کاخ تنهایی
ثریا اسفندیاری

70- رویدادهای مطبوعاتی ایران 1315-1382
سید فرید قاسمی،مرکز مطالعات و تحقیقات رسانه ها،تهران:1382
+ جوابیه! نویسنده: سیما غفوری(یکشنبه 31/2/1385 ساعت 3:52 عصر)
یکی از انتقادهایی که به معرفی کتاب من شد این بود که اولا طبقه بندی نداشت دوما (ثانیا!) این کتابها چه ربطی به ارتباطات دارند.
راست می گویید کتابها قاطی پاطی معرفی شده.باخودم گفتم آدم نباید یک بعدی باشد یک رمان می خوانی بعدش یک کتاب شعر بخوان بعدش هم یک کتاب تاریخی !
اما اینکه این کتابها چه ربطی به ارتباطات دارند هم من و هم تمام روزنامه نگاران را نه تنها نا امید کردید بلکه من کله ام را از غصه کوبیدم دیوار! فکر می کنید خبرنگاری که در مورد این نویسنده ها مثلا هوشنگ گلشیری یا کارور یا مارکز نخوانده باشد می تواند در شغلش موفق باشد.
اگر کتابهای صادق هدایت و چوبک و نمی دانم هر نویسنده که جزیی از ادبیات مارا تشکیل داده اند ربطی به ارتباطات نداشته باشد یا رشته ی ما اصلا ربطی به مردم و زندگی ندارد که صد در صد دارد یا منطق ما می لنگد.
+ مشق شب نویسنده: سیما غفوری(سهشنبه 19/2/1385 ساعت 6:16 عصر)
مدرسه که میرفتیم معلممان کلی مشق می داد انجام بدهیم.خوب یادتان هست.حسنک کجایی،تصمیم کبری،کوکب خانم زن باسلیقه ای است،آبگوشت غذای لذیذی است و هزار و مشق و تکلیف که ما را از دنیای کودکیمان دور می کرد.
حالا هم که دانشگاه آمده ایم باید صد تا کتاب ارتباطی را معرفی کنیم و همین جا توی وبلاگمان بگذاریم.
درست است این کار خیلی مزایا دارد اما اولا بچه ها ممکن است کتابهای تکراری معرفی کنند ثانیا حجم زیاد کار هیچوقت نتیجه خوبی نمی دهد.روز شنبه اعتراض شد اما به جایی نرسید.صدای منهم به گوش استاد عزیزمان نرسید.می خواستم این صد تا کتاب را که به درد رشته مان هم می خورد با دقت معرفی کنم.کلی نقشه داشتم اما چه کنیم که ترم آستین کوتاه است و....بگذریم .کتابهایی که در زیر این نوشته ها می آید کتابهایی است که اگر نخوانید اتفاق مهمی را در زندگیتان از دست داده اید! باور کنید. 
6-مثل همیشه (6 داستان )هوشنگ گلشیری(مخصوصا داستان دخمه ای برای سمور آبی)
7-شازده احتجاب
8-هر وقت کارم داشتی تلفن کن.(کارور) 
9-تمام کتابهای صادق چوبک 
10-خانه ادریسه ها از غزاله علیزاده 

11-اگر خورشید بمیرد اوریانا فالاچی
12-نامه به کودکی که دنیا نیامد
13-صد سال تنهایی گابریل گارسی مارکز 
14-همنوایی شبانه ارکستر چوبها رضا قاسمی
15- و16 ! سینوهه 
17-مزرعه حیوانات جورج اورول 
18-شازده کوچولو سنت اگزوپری و ترجمه احمد شاملو 
19-دزیره آن ماری سیلنکو 
20-مدیر مدرسه جلال آل احمد 
21-خسی در میقات ایضا
22-علویه خانم صادق هدایت
23-وق وق ساهاب ایضا
24-سه قطره خون ایضا 
25-بوف کور ایضا
26-غرور و تعصب جین اوستین (با فیلمش حتما ) 
27-مادر پرل باک ترجمه محمد قاضی 
28-عاشق مارگریت دوراس 
29-پرنده من فریبا وفی 
30-عاشقیت در پاورقی مهسا محب علی

31-خداحافظ گری کوپر رومن گاری 
32-من قاتل پسرتان هستم احمد دهقان 
33-مصاحبه با تاریخ سازان اوریانا فالاچی
34-زنان ذی نفوذ دربا پهلوی نیلوفر کسری
35-فیلمنامه سه رنگ کیشلوفتسکی(با فیلمهایش حتما )
36-روی ماه خدا را ببوس مصطفی مستور 
37-استخوانهای خوک و دستهای جذامی ایضا 
38-تخیل در روز نامه نگاری حسین قندی
39-شعرهای پابلو نرودا 
40-شعرهای ناظم حکمت 
41
-مترجم دردها جامپا لاهیری ترجمه امیر مهدی حقیقت
42-شعرهای سیلویا پلات
43-راز فال ورق یوستین گوردر
44-ماتیلدا یادم نیست
44-توپ مرواری صادق هدایت
45-تمرین نیروی حال(درباره یوگا ست)
46-هشت کتاب سهراب سپهری
47-تولدی دیگر فروغ فرخزاد
48-نوشتن همین وتمام مارگریت دوراس
49-کلیدر محمود دولت آبادی
50-چراغها را من خاموش می کنم زویا پیرزاد 

این کتاب آخری واقعا محشر است!
+ جادویی نوشتن نویسنده: سیما غفوری(سهشنبه 19/2/1385 ساعت 3:56 عصر)
کتاب« گزارش یک مرگ » را اگر تا به حال نخوانده ای یکی ازبزرگترین اشتباهات زندگی ات را مرتکب شده ای .البته اگر به گزارش نوشتن علاقه داری.
این کتاب 118صقخه ای آنقدر جذاب و عجیب هست که یقه تو را تا آخرین کلمه می گیرد و نمی گذاردبه کار دیگری مشغول بشوی...
«سانتاگو ناصر روزی که قرار بود کشته شود ساعت پنج و نیم صبح از خواب بیدار شد تا به استقبال کشتی اسقف برود.»
شاید فکر کنی که مارکز تمام جریان را لو داده اما نه او با استادی تمام یک رمان نویس و یک روزنامه نگار تا 22 صفحه می نویسد و می نویسد بدون اینکه بگوید چه کسی قاتل است و چرا او را کشتند.و داستان همانطور ادامه پیدا می کند تا 5 بخش و تمام بخشها بهم وصل می شوند تا از لابه لای واژه ها بفهمی چه تلاشی مارکز برای جمع آوری اطلاعات کرده و چقدر عجیب و غریب این اتفاق را بست داده.
ترجمه کتاب به دست خانم لیلی گلستان انجام شده.بسیار روان و کم تر از نوشته های جادویی مارکز نیست.
کتاب گزارش یک مرگ را لیلی گلستان سال 61 با انتشاراتی نشر نو ترجمه کرده.مارکز استادِ جادویی، نوشتن است یا استاد ِجادوییِ نوشتن است.یکبار امتحان کنید.

یه گل کوچیک با نظریه پردازن ارتباطات
سالن مطالعه توی خوابگاه مساوی است با صبر ایوب داشتن برای درس خواندن.همراه با سکوت خفه کننده واضطراب آور زیر زمین ساختمانی که تو تویش زندگی می کنی.
خفه کننده تر وقتی می شود که تو تصمیم گرفته ای برای کارشناسی ارشد درس بخوانی.
چند هفته از مهر ماه گذشته هنوز تصمیم جدی نگرفته ای .شکر خدا تابستان که مسافرت و هزار ویک دلیل تراشیده و نتراشیده برای درس نخواندن داشتی.حالا که چند هفته از مهر ماه گذشته،بعضی از دوستانت که ارشد هستند هی بهت زنگ می زنند یا توی سرویس دانشگاه یا هر کجای این شهر خراب نشده!یقه ات را می گیرند که هی فلانی درس بخون چیزی نمانده به کنکور.
لیست منابع کارشناسی ارشد رشته ات را از بس که نگاه کرده ای دیگر حفظ شده ای .می ماند کتابهایش که بیشترشان را دانشکده دارد.خوب چه دردی داری بگیر بخون دییگر. اما چیزی لابه لای روزهایت صدایت می کند،صدایی از دور دور.مثل اینکه می گوید : ول کن این کتابها را،درس را ،چهار سال خواندی که چی ...
اما نه تو هر روز که از دانشکده می آیی ،خسته با پاهایی که ذق ذق می کنند (چون مسیر دانشکده تا خوابگاه را پیاده گز کرده ای) شامت را می گیری و چایی و سوغاتی که هم اتاقی ات از شهرشان آورده می خوری و تا می خواهی شریک حرفها و خنده هایشان بشوی ،با دلسوزی و عشق و مهربانی چنان توی ذوقت می زنند که هی!پاشو برو دیگه درستو بخون ...مگه کنکور نداری...!؟
همین چند کلمه کافیه که اضطراب تمام چند میلیون شرکت کننده کارشناسی ارشد برود توی تمام جونت.کتابت را برمی داری،چند جلد کتاب هم گذاشته ای روی میزت توی سالن مطالعه تا کسی جایت را اشغال نکند.از طبقه سوم می روی زیر زمین .چند پله شد؟می شمری.اما یادت نمی ماند.روی در سالن مطالعه با خودکار یا مداد نوشته اند:انشاالله همه تان کنکور قبول بشوید،I LOVE YOU ،اگر تنها ترین تنها باشم باز خدا هست ، دم غروب میان حضور خسته اشیا نگاه منتظری حجم وقت را می دید.با خط زیبا یا هول هولکی.در سالن مطالعه را باز می کنی .میله هایی از بالا تا پایین به در جوش داده اند که صندلی ها به سرقت نرود.برای همین باید بچرخی و با یک شانه وارد شوی.
بوی درس و کتاب و اضطراب می خورد توی صورتت.سه ردیف میز صندلی چوبی هست. دیوارها را انگار تازه رنگ زده اند.پسته ای کمرنگ.در را می بندی.کمی صدا می دهد.چند نفر سرهایشان را از روی کتاب کوفتی که می خواندند بر می دارند و تو را می پایند.تو هم به سمت میزت می روی.صندلی ات ناراحت تر از آن چیزی است که که فکرش را بکنی تازه کمی هم صدا می دهد.ظرف آب و ساعتت را گاهی هم نارنگی یا سیبت را می گذاری روی میز و کتابت را باز می کنی.تصمیم گرفته ای اول از کتابهای جذاب ارتباطات شروع کنی مثل روزنامه نگاری نوین،مقاله نویسی و شیوه نگارش و کتابهای خیلی خیلی جذاب! را بگذاری برای بعد مثل مبانی ارتباط جمعی و نظریه های ارتباطات .
کتابت را باز می کنی دست می کشی روی سردی کاغذی که کلمه ها رویش نشسته اند تا تو بخوانی و بخوانی و بخوانی ...اصلا مهم نیست نفهمی یا خوشت نیاید یا به تو ربطی نداشته باشد،فقط باید بخوانی.به قول دوستت که دو صندلی آن طرف تر است فقط باید خر بزنی!
کتابت را که بازمی کنی،شروع می کنی به خواندن و اصلا نباید به دوستها و همکلاسی هایت فکر کنی که چه کتابهای را خوانده اند،چکار می کنند،اصلا قبول می شوی با بیخودی داری...؟ اما مگر می شود؟!
چند صفحه که خواندی خسته می شوی ،احساس مس کنی شماره عینکت بالا رفته لابد.این کنکور لعنتی.با این فکرها تمام مریضیهای عالم به جانت می ریزد،چقدر ساق پایت می خارد...هی می خارانی...خرچ خرچ ....صدا می پییچد توی فضای سالن مطالعه.چند نفر با غیض از لابه لای کتاب کوفتی شان نگاهت می کنند.
خسته که می شوی خوشت می آید به دخترها نگاه کنی.خوب که حواست را جمع می کنی متوجه می شوی اینجا زیاد هم ساکت نیست.سرو صدای اول از باز و بسته شدن در است.یا می روند طا می آیند...انگار نمی توانند یک جا بند شوند.انگار صندلی هایشان میخ دارد! مثل صندلی خودت.صدای دوم از دمپایی ها می آید که پای دخترهای درس خوان برای کارشناسی ارشد است.هر دمپایی یک صدایی دارد.صدای فیسسسسسسسسسس فیسسسسسس از دمپایی های ارزان قیمت می آید.دمپایی های گران اصلا صدا ندارند.اصلا.
صدای بعدی صدای موبایلهاست که این وسط غوغا می کند و ابراز وجود.موبایل یکی صدای سوت پر پرواز است که شادمهر می زند،چقدر به دل آدم می نشیند توی این کتاب و دفتر ها.یکی موبایلش آهنگ کفتر کاکل به سر !یکی هم چشمای منتظر به پیچ جاده...
به ساعت نگاه می کنی دارد کم کم وقت شام می شود.اگر کمی دیگر معطل کنی هم اتاقی هایت را خوشحال می کنی که با با ایول امشب بیشتر درس خوندی! پس با جدیت بیشتر به مطالعه چهره داوطلبان عزیز و مضطرب می نشینی تا شاید از بین ایها سوژه ای پیدا شود برای داستان بعدیت.
صداهای دیگری هم هست صدای التماس شکمم برای شام،افتادن خودکار و مدادها،خر خر یک نفر که ترجیح داده به جای درس خواندن بخوابدو...
بعد به قیافه ها نگاه می کنی .یکی ابروهایش را هشتی برداشته،یکی پیوند وسط ابروهایش را دست نزده شده مثل عکسهای زنهای قاجاریه،یکی به نظرت آشنا می آید،کجا دیده ایش؟شاید توی صف فروشگاه یا صف غذا ،یکی تو را یاد دوست صمیمی ات می اندازد که توی ولایتت !ول کردی و آمدی و این روزها دارد شوهر می کند بی غم و غصه!
از ده نفر شش نفر روی دماغهایشان را یک چسب باریک سفید زده اند.بعضی ها موهای پرپشت قشنگی دارند،بعضی دارند کم کم کچل می شوند،بعضی ها هم موهایشان را رنگ کرده اند،تو دهن کجی می کنی می کنی و توی دلت می گویی اه اصلا بهش نمی آید.
دختری که رشته اش عربی است و کلی کتاب با خودش می آورد همیشه ،پتویی قهوه ای گوشه سالن مطالعه پهن کرده با فلاسک و لیوان و متکا و دارد تند تند عربی می خواند!عینهو سیزده به در! این هم سوژه بدی نیست.
به میز و صندلی دوستم نگاه می کنم که پارسال همانجا می نشست ومی خواند تا قبول شود قبول هم شد،اقتصاد،جایش را یک دختری اشغال کرده که از رشته خودش می خواهد حقوق شرکت کند،عجب اعتماد به نفسی.موهایش را دم اسبی می بندد،سلام و علیکی با هم داریم از سال اول و 16 آذر .انقدر کتاب روی میز چیده که میزش مرا یاد ویترینهای کتاب فروشی انقلاب و بازارچه کتاب می اندازد.دمپایی های خوشگلی دارد و یک چادر نماز با گلهای زرد ریز ریز که می اندازد روی صندلی.
موبایل یکی از دخترها هوارش می رود آسمان.چند بار با صدای هیس مانندی قربون مامانش می رود و می دود بیرون سالن.فکر می کند صدایش نمی آید!اولا آنقدر محکم در را بهم کوبید که بیچاره« کورت لوین» من از کتاب پرت شد و جلوی دمپایی هایم ،وسط سالن نقش بر زمین شد.
تازه فکر می کند یواش حرف می زند.اما یک خواستگار برایش آمده دختره میگه مامان جان من درس دارم...کارشناسی ارشد!مامانه هم حرف حالیش نیست میگه 700-800 کیلو متر بکوب بیا ...تو فقط بیا ! عجب حکایتی شده!
دختر شلوار خیلی خوشگلی پوشیده.گلهای سفید درشت با زمینه آبی تند تند.
یکی دیگر از دوستهای جون جونی ام آن طرف سالن نشسته.جایش خیلی خوبه.نور چراغ مستقیم می خورد روی جزوه هایش.سرش را از روی جزوه اش بلند کرده و با تعجب به من می خندد.با لبهایی که صدایی ازشان بیرون نمی آید می پرسد چکار می کنی؟حالت خوبه ؟ به خودم می آیم و می بینم کله ام را 180 درجه چرخانده ام و دو زانو روی صندلی نشسته ام. شده ام عین فضول باشی ها!
سرفه ای با دست پاچگی می کنم و با هم می خندیم .به وضعیت درس خواندنم!عجب درسی می خوانم من!
لباس فیروزه ای پوشیده .بدون مقنعه خوشگلتره.
به ساعت نگاه می کنم.باید کم کم بروم شام بخورم.تلفنی به بچه ها بزنم،چیزی بنویسم و هزار و یک کار دیگر که اهمیت زیادی ندارند اما باید انجامشان بدهم. مثل خلاصه مقاله مارکوزه یا ماکس وبر.
با افتخار که پله ها را طی می کنم تا اتاق خودم،هم اتاقی هایم شام را آماده کرده اند و منتظر من هستند .من هم خسته از این همه درسی که خوندم و تستی که زده ام پای سفره می نشینم و هی حرف می زنینیم و می خندیم و مسخره بازی در می آوریم تا وقتی که بخوابیم طن وضعت ادامه داشت(دارد)تا کنکور.
مسئله وحشتناک وقتی بود است که تو توی خوابگاه یا دانشکده با همکلاسی ها و دوستهایت برخورد کنی و از تو وحشتناک ترین سوال عالم را بپرسند:درس می خونی؟
انقدر از هم این سوال مشمئز کننده! و بی ادبانه ! را می پرسیم که عاقبت یکی از شبها وقتی به کتاب هایی که هنوز نخوانده ام نگاه می کنم ( وای زاویه دید عوض شد!) و به وقت کمی که مانده فکر می کنم،عاقبت یک شب دکتر معتمد نژاد با تمام نظریه پردازان ارتباطات به خوابم می آیند و توی خوابم می بینم که داریم گل کوچیک بازی می کنیم آن هم کجا وسط سلف دانشکده!
در هر صورت من از طرف خودم و آنهایی که باهاشون گل کوچیک بازی کردم مثل مک لوهان و وستلی و بقیه ،قبولی همکلاسی های عزیز و و دوستهای خوبم را در کنکور کارشناسی ارشد آن هم با رتبه های عالی تبریک میگویم...انشاالله سال دیگه شما به ما تبریک میگید!